![]()
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند...
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر....
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی...
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت..
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری ...
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی ...
و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی ....
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
![]()
دستای کوچیکمو بالا میارم تا دستای بزرگ مامانو بگیرم...
جز یه انگشت سبابه اش تو دستم جا نمیشه... سفت می چسبمش!
مامان قدمهاش تنده. حالا که انگشتش رو تو دستم دارم باید دنبال قدم هاش بدوم!
آخه پاهای من کوچیکه و قدم هام کوتاه! چادری رو که امروز مامان برام دوخته سرم کردم! یه چادر سفید با گل های ریز جگری. مثه مامان دوستم که چادرشو تو کوچه می گیره لای دندوناش، چادرو گرفتم لای دندونام! دیروز تو مهدکودک از لیلا جون ماه و ستاره جایزه گرفتم! بابام گفت حالا که دخمل خوبی بودی، جایزه چی می خوای؟
گفتم یه جفت کفش "تق تقی"! وقتی مامان چادرمو دوخت، می خوام باهاش بپوشم و با عروسکم بریم مهمونی خونه دختر همسایه. می دونم حسودیش میشه! اونوقت دیگه یه مامان درست حسابی ام!
هنوز دارم دنبال مامان می دوم که دختر همسایه رو میبینم دم در حیاطشون نشسته! با اون یکی دستم چادرمو بالا میدم که کفشای "تق تقی" پامو ببینه! مامان تند میره، من یهو لیز می خورم و کفشم ازپام در میاد میفته تو جوب! مامان بهم چشم غره میره که چرا اینقدر سر به هوایی؟! دختر همسایه پقی میزنه زیر خنده...
تو کوچه یه آدم بزرگ ازم پرسید: تو که خوردی زمین، دختر همسایه هم بهت خندید! باز چرا اینقدر خوشحالی؟!
بهش خندیدم، سرمو کج کردم و چادرو از لای دندونام کشیدم بیرون! اونوقت بهش گفتم: خوب من خیلی خوشحالم... چون مامانم برام چادر دوخته. چون بابام برام کفش "تق تقی" خریده. چون لیلا جون بهم ماه و ستاره داده.. چون امروز نرفتم مهد کودک پیش مامان موندم. چون مامان ناهار ماکارونی لوله ای پخته. چون امروز کارتون "بلفی و لیلیپیت" داره. چون ....
آدم بزرگه یهو میگه: مگه میدونی فردا همه این چیزایی که امروز داری هست؟!
میگم: فردا دیگه چیه؟؟!!!
پی نوشت: دارم فکر می کنم......
دلم خواست یکم از روزانه نویسی رو دوباره تجربه کنم..
خیلی وقت بود که اینجور نوشتنو کنار گذاشته بودم... شاید بیش از یک سال!
این چند روز حس های متفاوتی رو تجربه کردم! غم، شادی، تعجب، نوستالژیک و..
یکی دو روز پیش به دلیلی رفتم دانشگاه قدیمم (خوردن قوت لایموت... دلیل رو داشته باشید فقط!!!!:)))) خوب راستش جایی کار داشتم که چسبیده به دانشگاه بود و چون نمی تونستم اونجا غذا میل کنم رفتم دانشگاه که شاید چیزی پیدا بشه اما یادم رفته بود الان تابستونه و تعطیل!! خلاصه که دست از پا درازتر به یه آب انار و چیپس بسنده کردم و والسلام!
می گفتم.. توی دانشگاه انواع و اقسام حس های نوستالژیک ریخت تو وجودم! حتی بوی برگ درختان هم منو یاد خیلی خاطرات می انداخت!!! (بگذریم از اینکه 1 ماه پیش دانشگاه بودم.. این حس کلا مربوط به هر وقته که میرم یه جای پرخاطره!)
- یادش بخیر ... درست زیر اون درخت بود که جناب ... محترم از شخصیت های برجسته ایران معاصر(!!!) توسط هم دانشگاهیان عزیز به باد استهزا گرفته شد!
![]()
- رو پله های همین دانشکده واستاده بودم که صحنه کتک کاری های دو گروه تفکر مخالف رو با کیفیت مطلوب دیدم!
- از همین دکه خوراکی هامو، CD های خامم رو، مداد اتودهامو که همش خراب میشد، روان نویس هامو، بیسکویت های دیجستیو و های بای رو، کاغذ کلاسورهامو و... رو می خریدم! همیشه هم با فروشنده کل کل داشتم و می خندیدم(کاملا با آرامش خیال)
- تو همین استراحتگاه بود که همیشه با دوستم مثلا(!) درس می خوندیم ...یه سالن فرش شده خنک که می تونستی توش کاملا آزاد باشی... محض اطلاع سرقفلی اونجا رو به نام ما زده بودن!
- همین قسمت زمین بود که کانتینری به نام بسیج دانشجویی آقایان زده بودن و من اونروز با توپ پر رفتم در اتاقکشون در زدم تا حقمو سر اینکه مقاله منو تو مجلشون بدون اینکه اسممو بیارن چاپ کرده بودن، بگیرم!
![]()
- همین مسیر از دانشکده تا سلف بود که همیشه چند نفری می رفتیم و من غذای سلف رو نمی خوردم(از بس که کیفیت داشت دور از جون)
- آخی... چقدر به این آقاهه جزوه های 50 -100 صفحه ای شب امتحانی دادم کپی کنه
و...
یادش بخیر... اونقدر حسهای متفاوت گرفتم که نمی تونستم از جام پاشم..
.
.
- دیروز بچه های کلاس های آموزش بدو ورودمونو (خیلی هم "بدو" نبود البته) تو مراسم اختتامیه کلاسها دیدم! باز هم حس نوستالژیک! 2 ساعت گفتیم و خندیدیم! قرار 1 افطار دسته جمعی هم با هم گذاشتیم.. این روزها همه به دلایلی بهم گیر میدن! اینجوری پیش بره باید برم سر چهار راه برای تکدی گری!!!:) چون تعداد افراد مدعی زیاد شده....
![]()
- گفتم تکدی گری... روزایی که از یه مسیر متفاوت با هر روز میرم سر کار، توی یه کوچه پرترافیک یه خانوم که چادرشو به شکل عجیب و پیچیده ای رو سرش کشیده(!!) دستشو برای گدایی دراز کرده! همه ماشین هام به صف از جلوش رد میشن و یه 100-200 ای میندازن تو چادرش! رانندهء تاکسی ای که اون روز سوار بودم می گفت این زنه 3 شیفت کار میکنه!!
تا 10 صبح اینجاست، تا 4 بعدازظهر میره طرفای فرمانیه/قیطریه و از 4 تا 10 شب هم یه جا دیگه!!! فک کنم آخر شب هم چادرو مچاله می کنه تو کیف پراز پولش، سوار پرادوش میشه، کولر ماشینو میزنه، عطر فرانسویشو از تو داشبورد بر میداره و پیس پیس میزنه و ماشینو میذاره تو دنده و ویییییییژژژژژژ ..می گازه به سمت خیابون سعدآباد.. آخه باید زود بخوابه که فردا صبح زود محل کارش باشه!
![]()
بنازم به این همت:)) یه کم یاد بگیریم...
.
.
هنوز هم دلم به همون دلیل کهنه گرفته است! خدایا چقدر بدم بازش کنی؟؟
رفاقتتو بازم به غواص نشون بده... کپسول اکسیژنش خالی شده ها! داره بال بال میزنه! آخه دلت نمی سوزه واسه این موجودی که خلق کردی؟!
پی نوشت: ماه مبارک رمضان پیشاپیش مبارک... التماس دعای زیاد
زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد...
پی نوشت بی ربط :
فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد . . .
وقتی تمام وجودت تردید می شود، لحظاتت چه طعمی دارند؟!
.
.
.
باز هم از آن دوراهی هایی که در راه تصمیم گیری اشک به چشمانم می آورد!!
خدایا مگر من شایستهء "آنچه خود میدانی" نیستم؟
چرا همواره به نقطه ای میرسم که تمام وجودم فریاد بی قراری میکشد؟
چرا همه چیز یا با هم اتفاق می افتد یا اصلا اتفاق نمی افتد؟!
ندانستن آنچه درست است، همیشه وحشتی در جانم می اندازد..
مرا یادلحظه ای می اندازد که نمی دانم چه باید کرد!
خدایا اینبار هم بیا.. مثل همیشه!
خدایا چه کنم؟
خدایا از گرداب تردید رهایم کن!
کام تلخم را شیرین کن با خیری که من نمی دانم و تو می دانی...
بگذار حلاوت آنرا در لحظهء باید، بچشم ..
بگذار باطن دو راهی ها را ببینم تا خیرت را برگزینم!
خدایا تو که خودت می دانستی، نمی دانستی؟!
...
خدایا رهایم کن...
خدایا...
خدایا...
.
.
.
.
.........
رویایی دیدم همه سبز و سپید.
بادی می وزید با لطافتی سپید.
برفی سپید بر درختانی سبز سایه روشنی از سبزی را بر قلبم می نواخت.
کلبه ای سبز در میان سپیدی برف چه دلپذیر بود...
خود را دیدم در حرکتی دوار میان سایه های سبز و سپید..
باد میان موهایم آواز می خواند همه سبز و سپید.
بوته های رز سپید در میان بلورهای برف سپید رقصان می خندیدند.
بلبلان سپید با چهچهه ای سبز سرودی روحنواز سر می دادند.
ناگاه ردپاهایی سپید در میان برف سپید دیدم..
به دنبالشان راهی دور را آغاز نمودم ..
سرمایی سرد امان را می برید.. به جلو می خزیدم..
در انبوه درختان خشک سپید، سایه ای بود سبز، اسیر دستان آدمک برفی سپید...
با فریادی سبز در گلویی گرفته و سپید...
درختان خشک سپید را کومه ای کردم.
گرمایی سبز و سرخ در مقابل سرمای سوزان آدمک نیاز بود...
هرچه کردم آتش بنا نشد...
هرچه کردم کومه نسوخت...
صدای قهقهه سیاه آدمک برفی طنین انداخت....
نمی بینی ابله؟ جنگل از آن من است!!!
استاد مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است،
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است ...
یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
"متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر !"پی نوشت 1 : کاش لااقل به گفته های خودمان، شعارهای خودمان و انعکاس آنها توجه می داشتیم...
پی نوشت2 : باید دندان هایمان را بساییم یا جگرمان را با نوع لاستیکی اش جایگزین کنیم ؟؟؟ هــــــــــان؟؟!!
پی نوشت 3: خوشا آنان که پی بردند بر اسباب و علتها ؛ به زیر پی بفرسودند زحمتها و وحشتها ؛ برون جستند از دوزخ آز و رذیلتها...
درست همه چی از وقتی شروع میشه که فک می کنی دیگه اوضاع مرتبه!
میری یه چای داغ و خوشرنگ رو تو بهترین و شیک ترین فنجونی که تازه خریدی می ریزی، یهو میبینی یه ترک برداشته به چه بزرگی!! دلت چای توشو می خواد ولی چاییش داغه و تا بخوای سر بکشی، اون ترکه دهن باز کرده و نه تنها فنجونو از دست میدی، بلکه چای هم میریزه روت و دست و بالتو می سوزونه! پس بایست فنجونو خالی کنی و خودشم یا بندازی دور و یا واسه تزیین بذاری رو طاقچه!!
من دیشب فنجونو انداختم دور...
بهم گفتن شاید بشه بند زدش...
گفتم شما بند بزن من ببینم، اونوقت یه فکری میکنم...
تا اون موقع برای من فنجونی وجود نداره!
اگه بند زنش این کاره نباشه٬ احتمال بند زدنش هم ناچیزه ...
پی نوشت1: گاهی فقط فکر می کنیم که قدرت انتخابی داریم! همه چیز با اندک نسیمی متحول می شود! خواه ما بخواهیم خواه نه!
همه چیز را به اویی بسپر که آمدن نسیم به خواست اوست! شاید تو را نیز باد ببرد.......









