استاد مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است،
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود و این نشانه یک جامعه مرده است ...
یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
"متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر !"پی نوشت 1 : کاش لااقل به گفته های خودمان، شعارهای خودمان و انعکاس آنها توجه می داشتیم...
پی نوشت2 : باید دندان هایمان را بساییم یا جگرمان را با نوع لاستیکی اش جایگزین کنیم ؟؟؟ هــــــــــان؟؟!!
پی نوشت 3: خوشا آنان که پی بردند بر اسباب و علتها ؛ به زیر پی بفرسودند زحمتها و وحشتها ؛ برون جستند از دوزخ آز و رذیلتها...
سریال قهرمانان
مهیج ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص |
عاشقانهترین فیلمهای ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
درست همه چی از وقتی شروع میشه که فک می کنی دیگه اوضاع مرتبه!
میری یه چای داغ و خوشرنگ رو تو بهترین و شیک ترین فنجونی که تازه خریدی می ریزی، یهو میبینی یه ترک برداشته به چه بزرگی!! دلت چای توشو می خواد ولی چاییش داغه و تا بخوای سر بکشی، اون ترکه دهن باز کرده و نه تنها فنجونو از دست میدی، بلکه چای هم میریزه روت و دست و بالتو می سوزونه! پس بایست فنجونو خالی کنی و خودشم یا بندازی دور و یا واسه تزیین بذاری رو طاقچه!!
من دیشب فنجونو انداختم دور...
بهم گفتن شاید بشه بند زدش...
گفتم شما بند بزن من ببینم، اونوقت یه فکری میکنم...
تا اون موقع برای من فنجونی وجود نداره!
اگه بند زنش این کاره نباشه٬ احتمال بند زدنش هم ناچیزه ...
پی نوشت1: گاهی فقط فکر می کنیم که قدرت انتخابی داریم! همه چیز با اندک نسیمی متحول می شود! خواه ما بخواهیم خواه نه!
همه چیز را به اویی بسپر که آمدن نسیم به خواست اوست! شاید تو را نیز باد ببرد.......
دوست خوبم نهنگ منو به یه بازی دعوت کرده! ازم خواسته برنامه سال جدیدمو بگم..
سبک نوشته این پست به دلیل نوع موضوعش، گزارشی و متفاوته!
راستش بایست با این مقدمه شروع کنم که تو سال جدید تصمیم گرفتم کمتر واسه لحظات نیومده ام برنامه ریزی کنم.. نمی خوام بگم تو سال جدید بایدبه این و این و این برسم! تو فکرم یه چیزایی هست که با خودم می گم چه خوب می شد اگه می تونستم بهشون برسم ولی اگه نشد هم طوری نیست.. خوب نشده دیگه!!
- دوست دارم تو سال جدید از لحاظ روحی بهتر بشم.. یعنی اون آرامش روحی از دست رفتم رو بتدریج برگردونم.
- تو لحظه زندگی کنم و واسه آینده هنوز نیومده تصمیم نگیرم!
- روی لحظات ترسناکی که تو فکرم واسه پیش اومدنشون گارد گرفتم، خط بکشم تا کمتر اذیت بشم و لحظات تلخ گذشته رو هم بذارم همونجا خاک بخوره تا دفن بشه!
- ترس از موقعیت های جدید تو زندگی رو کنار بذارم تا رشد کنم.
- خشمم رو کنترل و صبرم رو زیاد کنم(کم صبرم)
- تو زندگی به اون جایگاه تثبیت شده ای که تو ذهنمه برسم!
- عقل و فلبم رو در تعادل نگهدارم!!!!
- مهربونتر و دلسوزتر باشم.
- کمتر صحبت کنم و بیشتر گوش بدم!(قانون 40 به 60)
- از طبیعت بیشتر لذت ببرم!
- دوست دارم نقاشی رو که کنار گذاشتم دوباره ادامه بدم.
- تو کارم پیشرفت کنم اساسی! (ناشی از اون کمال طلبیمه....)
- زبان فرانسه رو شروع کنم و اسپانیایی رو هرچند کم به صورت خوداموز تو برنامم بذارم!
پی نوشت 1: خیلی زیادن نه؟ بابا گفتم که: دوست دارم! تا عمل؟ نمیدونم چند مرده حلاجم!
پی نوشت 2: گفتن دوستامو دعوت کنم... هرکی دوست داره بسم ا... خیلی به رسیدن به برنامه هاتون کمک می کنه ها!

آشیانه ویرانی را بر فراز درخت کهنسالی دیدم. منظره دلنوازی بود ..
و قلبی را به یاد می آورد که کارش را به انجام رسانیده است...
"بوبن"
پی نوشت شاد: قلبتان همراه با نبض تپنده طبیعت در تپش مداوم، لبتان همواره به خنده و سال نویتان پیشاپیش مبارک و فرخنده..
صدای ناله زنجیرهایی که با هر قدم به زمین کشیده میشوند، با صدای زنجره ها سکوت شب را می شکافد..
زنجیرها به پاها بسته شدند..
نوبت آزادی به سر رسید..
درب قفسها با صدای جیر جیر باز می شود و پاهای به زنجیر کشیده قدم به داخل می گذارند..
سکوت... اضطراب... خفقان... فریاد بی صدا...
روحی با پاهای به زنجیر کشیده، دستان زخمی، لبهای بهم دوخته شده، چشمانی بارانی و قلبی پر حسرت در زندان کار اجباری دیوارهای قفس را تنگتر می کند..
روحی دیگر با کوله ای از انرژی مثبت، سعی در روشنی قفس دارد..
روحی دیگر بر تعمیر سقف قفس همت می گمارد تا چکه های باران اشک زمین را شوره زار نسازد....
زنگ پایان کار با 12 ضربه نواخته می شود..
هرکس به گوشه ای می خزد ..
ناگاه میله ها و دیوارهای آجری و سقف قفس به لرزه در می آیند..
آآآآآآآآآآآآآآآه ... باز هم بغضی فرو خورده شد تا این قفس را فرو نشاند ...
باز فردا باید دوباره دست به کار شویم...!
روحی پاک، اسیری پشت پرده!!!
...
آن زمان که خصایص ذاتی انسان را در قابهای طلایی، نقره ای، شیشه ای و حلبی قرار می دادند تا میان انسان ها قسمت کنند، سهم برخی قاب طلایی بود و سهم برخی قاب حلبی!
.
.
.
عزیزترین ها در نزد تو کدامند؟ عزیزانی که سبب شوند حتی مرگ را برای ماندن آنها پذیرا شوی؟ مگر جان عزیزترین نیست؟!
.
.
صاحبان قاب طلایی، قلبی طلایی دارند.. قاب و قلب طلایی.. قلبی که از معجون شجاعت، جسارت، سخاوت، عدالت، مناعت و ایمان لبریز است..
شجاعتی چنان شگفت که مرگ را به زانو در آورد..
جسارتی دیدنی که دلی، دریایی شود..
سخاوتی در تقابل با هرآنچه خاکی است..
عدالتی همچون کوه که جابجا نگردد..
مناعتی در ستیز با هر آنچه لئامت است..
و ایمان به بخشنده آن قاب طلایی .. ایمانی قدرشناسانه ..
.
.
نام این معجون را ایــــــــثار می گذارم!
ایــــــــــثار... آن واژه که وقتی بر زبانم جاری می شود، از چشمانم نیز جاری می گردد!
خوشا آنان که قابی طلایی دارند.. و این قاب طلایی تنها چیزیست که مالکیتش را به دیگری نخواهند بخشید...
پی نوشت :صاحب سبک عزیز;-)، من رو پیشنهادت فکر می کنم، این یکی فرق داشت...

مردان قبیله تائورپین در آمریکای جنوبی آیینی دارند که در نیمه های شب بیدار می شوند و برای هم جوک و لطیفه تعریف می کنند!
مردان قبیله حتی اگر در عمیقترین خواب هم باشند، برای لذت بردن از خنده بیدار می شوند و پس از مدت کوتاهی باز به خواب خود باز می گردند!
فکر می کنم این قبیله (قبیله من نیست ها..!) انگیزه خوبی برای خندیدن در نیمه شبها دارند که در طول روز نیست! شاید این بیدار شدن پنهانی در نیمه شب به عدم وجود خانومها اندکی ارتباط داشته باشد!!
در کل شوخ طبعی موهبتی است که فرد را از تنش و فشار روحی دور می کند. باعث ایجاد فضای آرام و مفرح برای خود شخص و اطرافیانش می شود. وقتی به زندگی و مشکلات موجود به دیده شوخی و گذرا بودن نگاه کنی، شرایط سخت مانند بستنی زیر آفتاب مانده، وا می رود! همیشه سختیها را به دیده موقعیت رشد و تجربه عملی ببین.. مثل کلاس فوق العاده ای برای تکمیل ابزار دستت،تا در مسئولیتی که به عهده ات گذاشته شده، قوی عمل کنی.. شکستی؟ بلند شو و بخند! دوباره شکستی؟ دوباره بلند شو، اینبار بلندتر بخند و بیشتر دقت کن!(دیگه محض رضای خدا نذار به 7-8 بار برسه!
)
وقتی در جمعی هستی که بین اعضای آن برخورد بوجود آمده، رجوع به قانون شوخ طبعی را از یاد نبر! این قانون کمک زیادی به فرو نشاندن تنش ها و بازگشت فضای آرام می کند و به سایرین هم این فرصت را می دهد تا فکر کنند آیا موضوع تنش زا همانقدر که به نظر می آمده مهم بوده یا نه؟!!
حتما هنگام عصبانیت برایت پیش آمده که کسی با شوخی موضوعیت بحث را از آن حالت جدی بیرون کشیده و بحث به سادگی تمام شده!(برای من پیش اومده و برای همین توصیه می کنم که امتحان کنید..
)
وقتی کسی حرف نیشداری به شما زد که درجه عصبانیتت را به 100+ رساند، بدون اینکه ابتدا فکر کنی که از کدام یک از ذخایر گرانبهای (!!) فحشهای آبدارت طرف را مستفیض نمایی، با شوخی و بدون نیشخند متفابل(!) جوابش را بده و نتیجه را ببین(البت می دانم که حاضر جواب بودن هم هنریست بس طالب استعداد!
) و اگر جوابی به ذهنت نرسید، به سادگی سکوت کن و لبخند آرامش بخش بزن ( این مورد گاهی اوضاع را وخیم تر می کند زیرا فرد عصبانی چنان منفجر می شود که بیا و ببین
)یا محل را با آرامش ترک کن.. در مجموع خود بهتر می دانی بهترین انتخاب برای آرام کردن شرایط کدام است!
پی نوشت: از همین حالا شروع کنید.. خود را سرخپوستان تائورپین تصور کنید که دور آتش نیمه شب جمع شده اید و به پر کلاه هم کر کر می خندید!
برای خودتان جوک بگویید و بخندید.. این روش حس شوخ طبعیتان را به میزان خوبی بالا میبرد!
![]()
من هم سعی می کنم..
پی نوشت استفهامی: پ.نون، چرا؟؟!
پلکان مترو مرا به پایین می خواند.. چشمانم بازند ولی جایی را نمی بینم! ذهنم مشغول ترانه ایست که در هدفونم می پیچد...
.
.
I'm a big big girl, in a big big world
It's not a big big thing if you leave me..
But I do do feel that I do do will..
Miss you much.. Miss you much..
.
.
یاد اویی می افتم که فراموشم شده کیست!! یاد اویی با چهره خاکستری که شاید دلم برایش تنگ می شود!!!
.
.
وارد Platform قطار مترو می شوم... چشمانم به انبوه جمعیتی می افتد که با سرعتی سرسام آور در حال حرکتند!!! هیچکس دیگری را نمی بیند! تنها راه خودش رو به جلو.... تنه می زند.. از خشم سرخ می شود.. هر ثانیه یکبار به ساعتش نگاه می کند و زیر لب چیزی می گوید!!!
به جلو می روم تا نقطه ای خالی از راهروی مترو را بیابم و به دیوار تکیه دهم.. صدای موزیک را بیشتر می کنم و همچنان به این سیاهی در رفت و آمد زل می زنم!! تو گویی در حال تماشای فیلم "ساعت شلوغی" روی دور تند(!) هستم! قطار از راه می رسد و سیل جمعیت به سمت دربهای قطار هجوم می آورند.. صدها نفر بیرون می ریزند و صدها نفر جایگزین می گردند!!! تعادل با خشونت برقرار می شود!
آنقدر خسته ام که توانایی جلو رفتن میان جمعیت خروشان را ندارم.. خوشبختانه سیل جمعیت آنقدر فهیم است که مرا درک کند و با خود به جلو برد و در گوشه ای از قطار محکم بنشاند!!! دربها بسته می شوند و هرکس در افکار خویش شناور می شود.. مشغولیتهای هرکس از جنسی است...
- "تخریب خ.ات.م.ی همچنان ادامه دارد.." اوه، خداوندا دست بردارید..
- "لار.ی.ج.ان.ی: اصولگرایان از ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د حمایت کنند!!" محض رضای ملت تمام کنید این غائله را!!
- "بلیط هواپیما به صورت اسمی 15 درصد گران می شود!!" خدا می داند این 15 درصد پول زور در عمل چند 15 درصد باشد!!!
- "دانشمندان چینی موفق به ساخت وان حمام ضد گلوله شدند"!!!!!!!!!! این جالبترین مشغولیت ذهنی آدمی می تواند باشد! مشغولیت یک ذهن بیکار(!) که ازانفجار چند میلیاردی جمعیت یک کشور نتیجه می شود!
در حالیکه گوشی همراهم را روی آهنگ دیگری switch می کنم، برای پر کردن وقت گرانبها(!) تصمیم می گیرم دو-سه مورد از فواید کشف وان ضد گلوله را بشمارم:
1- در صورت تحت تعقیب بودن توسط یک عدد قاتل، با خیالی آسوده به داخل وان ضد گلوله ام می پرم. درصورتیکه قاتل همچون اجل معلق بالای سرم حاضر شود، می توانم التماس کنم تا مغز سرم را متلاشی ننماید!!!
2- می توانم درآب و صابون وان ضد گلوله ام غوطه ور شوم و به موزیک دلخواهم گوش دهم..
3- می توانم به اقوام حسودم پز وان ضد گلوله ام را بدهم!
4-می توانم با "آر پی جی" امتحانش کنم تا ببینم مثل سایر اجناس چینی مفتش گران است یا نه!
و....
رود موسیقی جاری در مغزم باز مرا همراه خود می برد...
.
.
Let me be your hero..
.
.
آیا تو همانی؟؟
پی نوشت: چرا عدالت و انصاف حتی در نوع افکار مردم دنیا برقرار نیست؟ چه کنیم تا این تعادل برقرار شود؟ فریب.. چپاول.. دموکراسی..استفاده از عواطف؟ کدام یک؟؟ تو بگو..
بعدا نوشت1: شنبه بعداز ظهر مسابقه تیراندازی با تپانچه جنگی دارم! یادمه یه روزی می خواستم گانگستر یا مامور "F.B.I" بشم! فرصتش نشد دیگه! هی...
![]()
بعدا نوشت2: دوستم میگه غواص اینجا(ایران)نمون حیفه! عمر و علم آدم اینجا تلف میشه! چرا من نمیتونم هنوز هم یه وطن پرست خوب نباشم؟؟!! علی رغم همه این مصائبی که دیوونه ام می کنه سرسختانه با کوچ کردن مخالفت می کنم... شاید هم موندنم از وطن پرستی خالصانه نباشه!!!


مردان قبیله حتی اگر در عمیقترین خواب هم باشند، برای لذت بردن از خنده بیدار می شوند و پس از مدت کوتاهی باز به خواب خود باز می گردند! 
)
حتما هنگام عصبانیت برایت پیش آمده که کسی با شوخی موضوعیت بحث را از آن حالت جدی بیرون کشیده و بحث به سادگی تمام شده!(برای من پیش اومده و برای همین توصیه می کنم که امتحان کنید..
)
)یا محل را با آرامش ترک کن.. در مجموع خود بهتر می دانی بهترین انتخاب برای آرام کردن شرایط کدام است!
برای خودتان جوک بگویید و بخندید.. این روش حس شوخ طبعیتان را به میزان خوبی بالا میبرد!


