ذهنم را به صحنه نمایش می برم! درگیر است! نمی خواهد.. مقاومت می کند و فریاد می کشد... در انتها زوزه کشان درحالی که انگشتانم بدور گردن تنومندش حلقه شده, به دنبال خود می کشانمش!
روی صحنه عریانش می کنم... جمجمه ام به لرزه می افتد... ضربان قلبم تندتر می شود!
"تو... با چه جراتی؟ با چه جسارتی با ذهنت چنین کردی؟؟ آیا حرمت این برترین مرشد درونت را نباید پاس بداری؟!"
بی توجه به سرزنش های زیرکانه چندین ساله ای که همه ریشه ای مرموز در نصایح همین "مرشد به اصطلاح برتر" دارند, به کار خویش ادامه می دهم. قلبم اما با آنکه تندتر می تپد نغمه ای شاد را در درونم زمزمه می کند... تابحال متوجه اینهمه هنر نهفته دربطن قلب خویش نبودم! وه که چه زیبا می سراید.. انگار که بسی شاد است!!
با هر لحظه عریان نمودن ذهنم, سرمایی در وجودم رخنه می کرد که آواز قلبم رخصت رسوخش را بر تنم نمیداد! قلبی که سالها خموش بود, چه خوش می نواخت.... ذهنی که سالها سخنوری می کرد چه سرمایی می پراکند!!!
با خود گفتم : آه ازین سالهایی که با همهمه ذهنم برمن گذشت و نتوانستم از نوای سرخوشانه قلبم مست شوم! راستی چرا ذهن ما لحظه ای سکوت نمی گزیند و مارا تا آینده ای بی انتها و بس هولناک یا فریبنده به دنبال خویش می کشاند؟؟!!
قلبم ندا سر داد: حال که بدینجا رسیدی دمی به من گوش فرا ده! تو چنان مسخ جادوی سخنوری و نقشه پردازیهای دروغین ذهن مکار خود شده ای که درخود جایی برای شنیدن ندای حقیقت که من سر میدهم, نگذاشتی! آیا تا بحال به خود نهیب زده ای که کُنه قلبت که درحال التماس به توست چه می گوید؟ آنگاه که درپی ترسیم رویاهای رنگین خود و دنباله روی خطابه های عقلانی ذهن حاشاگر خود بودی که :"آری همه چیز سرجای خود قرار دارد!" و من از انتهای دل پنهانت فریاد می کشیدم که نه!!!! این رنگها فرو میریزند و آنچه زیر می ماند, مخروبه ای خاکستری و سرد است مرا شنیدی؟ و آن هنگام که خراب و پریشان به خود بازگشتی و در سوگ آرزوهای رنگین واژگون شده خود ناله سردادی, باز هم ذهنت بود که خطابه سرمیداد: حال میتوانی انتقام بگیری... فردایی در انتظار تو نیست... خود را بکش! اینچنین است که آرامش را می یابی...
حال که به این نقطهء پایان رسیده ای, خلائی را در غار خالی مغزت احساس می کنی و این سکوت موستوجب شنیدن صدای فریاد من شده! ازین فرصت استفاده کن و مرا بشنو! این منم که تورا به ساحل بیکران آرامش و آرزوهای رنگین "حضور در لحظه" می رسانم! این را بدان که نوای شهودی قلب صادقترین نوای درونست... پاسش بدار و برای قدردانی از این موهبت ارزانی شده, ذهنت را قربانی کن!
بلند میشوم... تن عریان ذهن را می نگرم و با تمام قوتی که درخود سراغ دارم او را درون چاه بی انتهای گذشته ها واژگون میکنم! حال این منو جمجمهء خالی و قلبی آواز خوان حضور در شکوه :"اکنون" را جشن میگیریم!
اینجاست که می بینم زندگی ام دگرگون شده!
زیباست شنیدن صدای بلبلان....
دیدن خزیدن کرمی به زیر برگ درخت!
بوییدن بوی نم خاک باران خورده
بلعیدن خوشبختی که از لمس لحظه ها بسویم جذب می گردد....
کافیست شما نیز امتحان کنید...
به خدا راست ترین حقیقت هستی همین لحظه هاست!
پی نوشت۱: از دوست عزیزم پ.نون ممنونم.. همین!
پی نوشت۲: منظور از قربانی کردن ذهن این نیست که برنامه ها و تصکمیم گیریهاتون رو هم بیخیال شید! منظور اینه که تو لحظه بی ذهن باشید و لذتشو ببرید!
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
![]()
کتاب رو میبندم و سرم رو میذارم روش…
ناگهان باد داغی رو تو صورتم حس می کنم! چی شد اونوقت؟!
.
.
.
به پاهایم که مِنگرم بینَم که برهنه بر خاک داغ استاده کرده ام!
آفتاب استاده در رُخَم... پتوی دور سر خود را وا مِکنم و گذاشته مِکنم بر سرم!
به تندی طول کوچه را رفته مِکنم تا به چوک(1) اصلی شهر رسم!
صدای هامر امریکایی را شنفته کنم که دارد از سرک(2) نو به سمت چوک بالا میاید.
صدای الله اکبر چن سفید پوش قرمز سر مِآید که یکی را خفت کرده اند و به اختطاف(3) مِبرند!
خدایا من در این مکان غریب چه مِخواهم آخر؟!
سال گذشته در "خانه جنگی" های کابل رفیق نیکم را کشته کردند این طالبها! آخر طالب چه هستند این ناجوانمردان؟ چرا دل بی سوزشان هنوز تفته است از ما بی گناهان؟
چشمان بی فروغ هندوکش-کُش ربابم که اشک چکان چکان روی رخش غلتیده مِشود را یاد می آورم! هرروز دعا مِکردم دخترکم را کمِ دست، تا 10 سال دِگر رویت کنم! صدای خنده هایش را سالیانیست که نشنیده ام! رخش را نتوانسته ام رویت کنم... نّمِدانم بار آخر چند لایه چرک گرفته بود کف پاهایش... ولی حال که با مادرکش یَک جاست خیال من نیز در فراغ بال بسر مِبرد!
کشورم جوانمردمانی دارد بی صدا! هیچ که را یارای اعتراض نمِباشد!
از پس سر صدای خنده های جوانکان سرباز اجنبی را به گوش میگیرم!
Go ahead
It’s late… I really wanna take a shower an’ rest
Oh shit! I can’t take these dirty men anymore
I need a cool chick to flirt with!
What a F…. country is here!
بی صدا میگریم! کاش لغتی انگلیسی نمیدانستم تا دردم فزون نمیشد
بسیار مایل بودم از راه هرات به ایران کشور همزبان بیایم... شاید گنبد طلای امام غریبمان به داد ما غریبان در موطن میرسید... اما دریغ که حتی ویزای زیارتی هم به این همزبانان کم اقبال خود نمی دهند این ایرانیان! اکنون هم از کنسول ایران واپس میشوم!
حال که هر افغانی ما 20 تومان ایرانیست هم تاب ندارند ما را رخصت ورود دهند این جوانمردان!!!
گر مرزهای خود را اندکی شُل مِکردند این ایرانیان, اکنون افغانستان بجای فرستادن طلبه سوی پاکستان برای تعلیم وهابیت, به حوزه علمیه قم نیرو فرستاده مِکرد!
آخر ما که پیش از این از هم وطنان بودیم... اقبال سیاه جدایمان کرد... هِــــــــــی..
اشکانم پهنه رخ را می گیرد...
به ناگاه صدای نعره الله اکبر سفید پوش قرمز به سر را مِشنوم ... و صدای :
O’ my GOD!
Run into the hummer…
They wanna explode here…
Hide your self in the car… Come on!
و من پی مکانی برای جاگیر شدن! آه ...
.
.
.
خود را بالای گنبد طلای حرم امام غریب مِبینم! نور زرده فامی از ضریح بیرون زده و دخترکم کنار دست مادر خود به من لبخند مِزند! هنوز اشک چَشمان ربابم نخشکیده و صدایی برای سلام به پدر ندارد!
پس دست آخر ویزای ایران را گرفته کردم... خدایا شکرت !!!
*********
نمیدانم چه سریه در این مرزها و وارسیهای بی تحقیق که چنین پیامدی برای آرزو به دلان دارد! ما همواره یا از اینور بوم افتاده ایم یا از آنور! دلم درد گرفته حسابی.... مرثیه افغانستان چه سوز دارد...عجیب!
---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ---- ----
پی نوشت۱: در فارسی دری چوک: میدان- سرک: خیابان- اختطاف: گروگان گیری
پی نوشت۲: توصیه می کنم به مطالعه کتاب "جانستان کابلستان" از
رضا امیرخانی
پی نوشت۳: به لهجه اینجا خرده نگیرید که من جوانمرد هندوکش نیستم!
پی نوشت4: بالاخره یه نیمچه آپی کردم! طلسم شکست:))
بعد از مدتی مدید این کلماتند که بر مغز مچاله شده ام یورش می آورند که:
آی یارو.... مارا خالی کن! بجنب...
بعد با یک حرکت انتحاری بخردانه، من را به کنجی عجیب می کشند...
. . . . یعنی بیا!
پرتاب می شوم به پشت میزی... میزی که روی آن کیکی خانه پز با رویه قهوه ای و 2 شمع زرد دراز قرار گرفته! خودم را در آینه می بینم... کلاه بوقی قرمزی بر سر، کفش تابستانی قرمزی برپا و پیراهنی سفید-سبز بر تن دارم!!! وای خدا این دیگر چه موجود مارمولکیست! در حال ناخونک زدن به کیک قهوه ای گرد و تمیز!
ناگهان تا دستم را به درون کیک فرو می کنم، پرتاب می شوم به حیاطی با یک باغچه مستطیل دراز در کنارش! یک دستشویی نقلی با در کرم رنگ با حوضچه ای تشت وار پهلوی آن و بالکن مستطیلی پهنی در ورودی به داخل راهروی خانه! نان خشکی پیری در بیرون در حیاط فریاد میزند: " نوووونی خششششششکیه! نِمَکیه!"
و من که در بلوزی صورتی رنگ با عکس پنکه ای رنگارنگ (!) بر روی آن و شلوار مخملی سبز در حیاط با دمپایی های نارنجی سربسته در حال پاسخی خبیثانه به نان خشکی پیر هستم:
" نون خشکی وایسا، ما نون خشک داریم"
و پیرمرد بعد نیم ساعت داد میزند: پس کجایی بچه؟!!! و زنگ در تک تک همسایه ها که کدام خانه بوده که مرا علّاف کرده و....!
دوان دوان به داخل راهرو می خزم و ناگهان خودم را سر کوچه ای کنار درخت انجیر 70-80 ساله ای میبینم. دخترکی هم سنو سال و کودکی 3-4 ساله هم کنارمند! به دخترک میگویم:
بدو! تو بچه را بردار ببر داخل کوچه تا من زنگ را بزنم، بعد در برویم!!!! زنگ خانه زیر درخت انجیر را 2 بار ممتد زدیم و فرار کردیم! ناگهان مردی موتور سوار و گوریل هیبت را دیدیم که گوش دخترک هم سن و سال را می گیرد! او هم با زبری تمام فرار کرده و من و کودک 4ساله را هم فراری میدهد! هر سه به داخل خانه می خزیم و روی پله های خانه خالی چمباتمه میزنیم تا از گزند مشتهای مرد وحشی که به در خانه کوفته می شود و صدای همسایه های جمع شده در پشت در(!) در امان بمانیم!!!!
باز از روی پله ها سر می خورم داخل جنگلی تاریک .. جنگلی خیس و بارانی و گلی! خود را داخل چادری 4 نفره می بینم که 9 نفر را در خود جای داده! دهانم از زیپ چادر بیرون است تا کمبود اکسیژن چادر را جبران نمایم! ناگهان کسی از بیرون روی سرمان می کوبد که صبح است بساط را جمع کنید که می خواهیم برویم! دریغ از 1 دقیقه خواب شبانه!!! و بعد از پایان دستشویی جنگلی با یک بطری کوچک آب(!)، راه می افتیم! در طول مسیر 3 بار در گل های جنگلی سر می خورم و سراپا گلی می شوم! بعد با صدای غرش خرسی قهوه ای همه درجا میخکوب میشویم! آه خدارا شکر... توله خرسی بود بی مادر مانده که همچون قرقی(!) درحال فرار بود و دمبالچه پشمالوی آویزانش تکان می خورد...
از رودخانه می گذریم و باز شاخه های انبوه درختان بر فرقمان و حشرات عجیب الخلقه بر چشم و دماغمان فرود می آیند!!! صدای آبشار خروشان در حال سقوط از ارتفاع با صدای باران و باد میان برگها درهم می آمیزد!
حال، صدای خود را پشت تریبونی چوبی می شنوم که درحال پاسخ به سوالات مردی خوش تیپ و جوگندمی هستم! مرد رو به سایرین حاضر در سالن می کند و میگوید.. ایشان عجب سخنوری هستند! با این اعتماد به نفس(که خودم نمیدانستم!!!) همه جا موفق می شوند! من از کارشان راضیم! و من یاد 2 تار موی سپیدی می افتم که در راه رسیدن به این نقطه در سرم دیدم!!!
اینبار خود را در سالنی میبینم! با جمعیتی اطرافم! لبخندهایی بر لب و گرمایی هلاک کننده! کلیک کلیک فلاش دوربینهاست که برق چشمانم و آوای گوشهایم را مسخ می کنند... نشسته ام بر صندلی شاید سرنوشت... لباس سوسنی رنگ تنم چه شد؟ انگار چیزی بر تنم نیست! عجب سبک شده بدمصب!!!! پاشنه صندلم ترق! شکست... دستی را میبینم که صندل و پاشنه را از من گرفت و در دخمه کنار اتاق گامب گامب به زمین می کوبد!!! و دوباره صندل را در مقابل چشمان حیرتزده جمع به دستم می دهد! نیشخندها را بر چهره ها میبینم!!! پیرمرد خوشحال وراج حاضر را میبینم که چه سبکسرانه برای خودش مفت بار میکند: " فرشتهء نیکوصفت نیکو مرام عفیفهء شریفهء حکیمهء ندیمهء کریههء(
) وجیههء ملیحهء خبیثهء خلیفهء الاغهء مریضهء دیوانهء .... (
)"
و صدای پچ پچ جمع که بگو.... و من که می گویم...!
و باز صدای پیرمرد وراج که همه با هم بگویید.... و صدای همه که با قهقهه یک صدا بعد من می گویند....
.
.
.
عجب روزگاریست ! عجب زندگی حیله گریست که تو را پا به پای خویش می دواند و تو پس از مدتی نقشه اش را می خوانی و دیگر چه زود دیر شده!!!!
پی نوشت1: تف تو ذات هرچی ...! لا اله الا ا.. یه عکس دیدم مَشتی که می خواستم بپرسم تفسیرتون ازش چیه! همش یا فیلتره سایت و بعد هم که میاد نمیشه تو صفحه گذاشت!!! تف... ولی آدرسش اینه.. حال داشتین برین و بگین:
http://www.bau-xi.com/dynamic/artwork_display.asp?ArtworkID=14155&Page=1
پی نوشت2: حیف که نمیشد به هرکجا که کلمات مرا سراندند سرک بکشم و اینجا بیاورم!!! کاش میشد...
پی نوشت3: چقدر خانه وبلاگی من تار عنکبوت بسته!!! تقصیر همان پیرمرد وراج است... !
** راستی جاودانگی هم که جاودانه شد!! دیگر به ما افتخار نمی دهند دوستان...!

چی باعث میشه وقتی میدونی دردناک ترین عاقبت ها انتظار تو، دُردونت، عشقت، رفیق شفیقت و... رو میکـِـــشه بازم کاری رو که می خواستی انجام بدی میکنی؟
تو این شرایط چی تو فکرت میگذره؟!
خودتو بذار تو این موقعیت...
چجوری اینهمه مصیبتو میپذیرفتی؟ راست و حسینی میشه؟
مایی که تو کمترین مسائل زندگیمون خودمونو می بازیم یا جبهه گیری می کنیم، چه قدرتی باید پیدا کنیم که این صبر رو بدست بیاریم؟
پی نوشت1: خدا خر رو شناخت که بهش شاخ نداد!
تازه حالا بدون شاخ جفتک میندازه.. والـّا!
پی نوشت2: بعضی ها در عمل به جایی می رسند که لبخند خدا رو می بینند.
آره لبخند خدا! میدونی چه شکلیه؟
آدمها می تونن شتر باشن؟ پلنگ چی؟ گاو چطور؟؟؟
i! ------ ------
------ ------
------ ------
------ ------ !i
روزی روزگاری یکی بود به اسم محمود چش نخوتی(!) که دوس داشت با خودش فرق داشته باشه! دوس داشت مردم جور دیگه بهش نیگا کنن! دوس داشت احترامش صد چندون بشه!
روزها می نشست رفتار اونایی رو که دوس داشت مثشون باشه، زیر نظر می گرفت و تو حافظه کوتاه مدتش ضبط می کرد. اونوقت شبا تمرین می کرد تا ملکه اش بشه!
"تو افطاری مش باقر، کرمعلی سرسفره که سیبیلاشو تاب داد، مش باقر بیشتر احترامش کرد. رون بزرگتر مرغو واسه اون انداخت! اونوقت بال مرغو داد به فتاح بدبخت که یه چیکه آش از گــَـل سیبیلش افتاد رو سفیدی سفره!" باید از فردا سیبیل چخماخی بذارم!
"مراد موقع حرف زدن هی لباشو میلیسه و با شست پاش میکوبه به زمین، با اینکه خوب به حرف گوش میده و هی مثه بادبزن رومی کلشو تکون میده؛ هیشکی تحویلش نمیگیره! نه! باید مثه غلام لب شتری بود... باهاش حرف که میزنی انگار که با دیفال حرف زدی! یه شاهی واسه حرفات نمیسلفه! اونوقت آقای محلست! یه غلام میگن صدتا غلومی از بغلش میریزه!!!" باید از فردا تا نیم متر زیر بناگوشمو تحویل نگیرم!
" اگه مثه زینعلی ماس بند، دروغای شاخدار بی پدر و مادر تحویل مردم بدم، دورم شلوغ پلوغ میشه! حالا اون وسط 10 نفرم نفرینم کنن فدای سر پدر مرده ام! دورم که شلوغ میشه! همین که فیلم میام و نقل زبون هر روزه مردم ده میشم کافیه!تازه اون وسط یه لبخند ملیح(شوما بخون شنیع!) هم وسط خالی بندیام بزنم میشه محشر" می باس از فردا تا بشه دروغ بریزم تو قابلمه نذری و بریزم تو حلق جماعت!
و.....
خلاصه این بنده خدا رفتار تک تک آدمارو زیر چشم گرفت... اونایی که به چش مردم اومده بود رو زد زیر قباش و اونایی که از چش افتاده بود کرد تو خاک انداز!
چند شب و هفته رد شد و روز و شب این بنده خدا رو خط خطی کرد تا اینکه یه روز مردم موجود عجیبی رو تو میدون ده دیدن! هرکی به زعم خودش این موجود واسش آشنا میومد! یکی سرش، یکی گردنش، یکی سیبیلاش، یکی راه رفتنش، یکی چش بالا دادنش و....
ولی هیشکی از کل این هیبت شیرین(!) کامش شیرین نشد! تا سال های بعد هم همه دنبال محمود چش نخوتی میگشتن که ناغافل غیب شد!
پی نوشت: دوس داشتم وقتی جدی ام در اذهان مخاطبین ده برابر بیشتر جدی نباشم! دوس دارم همه 1 اپسیلون کمتر رو من حساب کنن! دوس دارم دورم آینه مقعر بذارم! دوس دارم دور دنیا آینه مقعر بکشم اصلا! چرا باز از یه جا نشتی دارم؟؟!!!
![]()
خدمت و خدمت رسانی...
خدمت و سرویس دهی...
خدمت و انجام وظیفه...
خدمت و بیگاری...
عدم خدمت و بیکاری...
خدمت رسانی با سرویس دهی چه فرقی داره؟ با بیگاری چطور؟
اگه گفتی...
خدمت رسانی در چه حالتی همون معنی اصلیشو میده؟
یکی از دوستان میگه "خدمت رسانی اینروزها کلمه با مسمّایی نیست"
به نظرم تفاوت معنایی خدمت رسانی با سایر واژه هایی که بالا گفتم، دلیل حرف این دوست عزیزه!
همیشه وظایف را اگر با دیده خدمت رسانی نگاه کنیم، به دنبال حاشیه نیستیم! این وظایف باید منطقی و سنجیده تعریف شده باشند وگرنه می توان خدمت رسانی را با واژه دیگری جایگزین کرد!!!
پی نوشت: دیروز می خوندم میانگین سنی مرگ و میر در تهران به 49 سال و 4 ماه ناقابل رسیده!!!! بیشترین عامل قبض روح آدم ها هم انفارکتوس یا سکته قلبیه!
حالا پیدا کنید پرتقال فروش رو!
تغییر ...
استقبال از تغییر=شجاعت؟
استقبال از تغییر=جسارت؟
استقبال از تغییر=حماقت؟
استقبال از تغییر=شماتت؟
.
.
.
.
تغییر برای تو=ترس؟
تغییر برای تو=خیال؟
تغییر برای تو=شادمانی؟
تغییر برای تو=رنج؟
تغییر برای تو=زندگی؟
.
.
.
پیشنهاد تو برای تغییر سرنوشت ساز...؟
.
.
.
پی نوشت: من به 4 کلوم اختلاط آرامش دهنده نیاز دارم! به زودی خیلی زود یکی دیگه از بزرگترین تغییرات زندگیمو تو سراشیب راهم دارم...
کلا هم تغییرات قابل توجه، برام خاصیت انقباضی داره! مثه کوتاه شدن ریل های قطار تو سرمای زمستون می مونه.....
انرژی های مثبتتونو رد کنید بیاد...
آهای کجا میری؟ با توام ها... آره!
دوباره معجزه آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
پی نوشت: دوستان عزیزم سال جدید رو صمیمانه به همتون تبریک می گم! ببخشید که نتونستم بیام پیشتون! امیدوارم همیشه و همه جا سالم و شاد باشید و آرامش رو بغل کنید...
راستی: به این ساعته زیاد دقت نکنین! اونم مثه من سیستومش زنگ زده !!


)"


